دخترطلای ماماندخترطلای مامان، تا این لحظه: 12 سال و 14 روز سن داره

برای تو که میدونم یه روزی میای...

برگ سی و هشتم

سلاااااام دخترکم ، خوبی گلم ؟؟؟؟ چند وقت میشه تو وبلاگت چیزی ننوشتم ، دلم خیلی تنگ شده بود .   دیشب مطب دکتر بودم گلم ، واسم آزمایش دیابت بارداری و سونو نوشت که سونو رو باید دو هفته دیگه انجام بدم و آزمایش رو هم 4 هفته وقت دارم انجامش بدم ... دیشب باز صدای قلب کوچولوت رو شنیدم دخترم ... چند  وقتیم هست که تکون خوردناتو توی دلم احساس میکنم مامان .... چقدر حس خوبیه و چقدر احساس آرامش میکنم .... الهی خدای مهربون این حس قشنگ رو نصیب همه زنای منتظر دنیا بکنه ...الهی آمین   7 خرداد هم سونو شدم و اون موقع  منو بابایی فهمیدیم هدیه ای که از خدا گرفتیم یه دخمل ناز نازیه    ،...
3 تير 1393

برگ سی و هفتم

سلام عشق قشنگ مامان ، خوبی گلم؟؟ دیشب مطب دکترم بودم ... دکتر با دستگاه سونوکیت صدای قلب کوچولوتو چک کرد و گفت سالم سالمی ... مامان اولین بار بود که صدای قلبت رو میشنیدم ... خیلی حس خوبی بود ... حس اینکه توی  وجودم دو تا قلب در حال تپیدنه ...  قلب خودم و قلب موجود زیبایی که از خدا هدیه گرفتم ....   خدای بزرگم من این حس شیرین رو مدیون توام ...هزاران مرتبه شکرت عزیزکم خیلی دلم برات تنگ شده ... هفته 12 که سونو شدم و تونستم صورت ماهتو ببینیم دیگه تا امروز قسمت نشده ببینمت گلم .... دیشب دکتر واسم سونو آنومالی نوشت که باید برم یه مرکز سونوگرافی که خودش معرفی کرده انجامش بدم .... ا...
6 خرداد 1393

برگ سی و ششم

سلام گل قشنگ مامان .... خوبی؟؟؟ مامانی بعد مدتها اومده توی وبلاگت واست چیز بنویسه .... نفسم ، عزیزم ، کاش بدونی  مامان  چقــــــــــــــــــدر نگرانته ... همیشه به فکرتم ، اینکه داری توی دلم چیکار میکنی ... همه چیز خوب هست؟...  سالمی؟... جات راحته ؟ .... اینا سوالاییه که همیشه توی فکرم میگذره .   مامانی ، 18 فروردین ماه دکتر بودم  آزمایش مرحله اول غربالگری رو واسم نوشت و سونوم کرد و من برای دومین بار صورت نازتو دیدم ...چقدر بزرگ شده بودی گلم .... دست و پاهای کوچولوتو دائم  تکون میدادی ... دکترم قربون صدقت میرفت میگفت ای جااااااانم قدرت خدا رو ببین ، ببین چقدر خوشگلههه ... من...
18 ارديبهشت 1393

برگ سی و پنجم

سلام نفس مامان ، خوبی عزیزم ؟؟؟؟ داری خوب رشد میکنی ؟؟؟؟مامانی خیلی نگرانته عزیزم ... همیشه از خدای مهربون میخوام خودش نگهدارت باشه گلم . عشق مامان ، دیگه کم کم داره سال 93 شروع میشه  ... عید نوروز امسال با همه سالهای دیگه یه تفاوت بزرگ داره و اون اینه که تو کوچولوی نازنینم مهمون دلم هستی ... امسال کنار سفره هفت سین ، من و تو و بابایی سه تایی میریم پیشواز سال نو عزیزم . ایشالا سال 93 سال خوبی واسه هر سه تامون باشه و تو سالم بیای توی بغلمون .... ما بی صبرانه منتظر اون روز هستیم .   خدای من ، خدای خوب و مهربونم ، هزاران مرتبه شکرت میکنم و بی نهایت سپاسگزارم بابت هدیه زیبایی که بهمون داد...
28 اسفند 1392

برگ سی و چهارم

سلام گل قشنگ مامان ، خوبی عزیزم ؟ دیشب رفتم دکتر ، سونو کرد و من برای اولین بار صورت ماهتو دیدم گلم .... خیلی حس خوب و قشنگی بود  ....اونجا واسه همه دوستای خوبم دعا کردم که زودی مامان بشن . قشنگ مامان دیروز دکتر بهم گفت که حالت خوبه و سالمی و توی هفته 8 و 5 روز هستی ... عزیزم بهم قول بده همینجوری سالم میمونی و خوب رشد میکنی .... فرشته من   ، با اون دستهای کوچولوت برای همه خاله های منتظر دعا کن ، که زودتر نی نیهاشون بیان توی دلاشون ....  منو و بابا از بودنت خیلی خوشحالیم و واسه اومدنت لحظه شماری میکنیم . ...
20 اسفند 1392

برگ سی و سوم

سلام عزیزکممممم ، عشقمممممممم ، بالاخره داری از آسمون دل میکنی مامان ؟؟؟؟؟ توی سی و سومین برگ وبلاگ ، توی سی و سومین سال زندگیم بالاخره تو اومدی ... نمیدونی چقدر خوشحالموووووووووون کردی . هم من ، هم بابائی ، هم خاله و هم مامان بزرگ و بابا بزرگ ، همههههه خوشحال شدیم از اومدنت .    نازنینم ، امروز بعد 6 روز تاخیر ، صبح بیبی زدم و مثبت شد ، همونجااااا کلی گریه کردم ، اشک شوق بود عزیزم .... فورا وضو گرفتم و نماز شکر خوندم ... و برای همه دوستای خوبم و همه منتظرای نینی دعا کردم . ... از خدا خواستم همه تا قبل عید حاجت روا بشن .... از خدای مهربون خواستم مواظبت باشه گلمممم . مامان قول بده بهم، تحت هر ...
26 بهمن 1392

برگ سی و دوم

سلام عشق کوچولوی من  خوبی مامان ؟؟؟؟ خوش میگذره تو آسموناااااااااااااااااااااا ؟؟؟ هوا اون بالاها چطوریه ؟؟؟ عزیزم چند روزه از آسمون برف میباره .... همه جا سفید سفید شده ، هوا خیلی سرده مامان .... گلم ، قشنگم امروز خاله رفت سونو ، جنسیت نینیش معلوم شد یه پسر نازه .... الهی قربونش بشم جیگر خاله .... موش موشک دقیقا شکل آدمه ، سر و دست و پا و حتی چشماش و مماخش کاملا مشخصه .... عزیزم امیدوارم زودی اون روز برسه که من، توی سونو اعضای بدن کوچولوتو ببینم و قربون صدقه ت برممم . کمتر از یه ماه تا سالگرد ازدواج من و بابایی مونده ... میشه هدیه خدا، توی اون روز برامون باشی مامان؟؟؟ عزیزم ، مامان عاشق بچه ست .... امکا...
15 بهمن 1392